ادبیات*** تاریخ**اکبر حسنی

خرید بک لینک
رهایی'>رهاییمردی نزد حضرت منصور حلاج (رح) آمد و پرسید:"رهایی چیست؟"او در مسجدی نشسته بود که دور تا دور آن ستونهای زیبایی بود، حلاج بیدرنگ به سمت یکی از ستونها دوید و آن را با هر دو دست گرفت و فریاد زد:"به من کمک کن، این ستون به من چسبیده است و به من اجازه آزاد شدن نمیدهد."مرد گفت:"تو دیوانه هستی، این تویی که به ستون چسبیدهای...، ستون تو را نگرفته است."منصور گفت:"من پاسخت را دادم، حالا از اینجا برو،هیچکس تو را مقید (زندانی) نکرده است.قید و بند تو کاذب است.و این ساخته خودت است."-توضیح مختصر:مهمترین نکته یی که اینجا بدان اشاره شده این است که اختیار و حق انتخاب برایت داده شده است که از آنچه در دست داری استفاده کنی و بهره بگیری اما خود را در بند آن نسازی و آنرا بت وجود خویش نسازی، زیرا همه آنها فانی و نابود شدنی اند وقتی که بدان ها وابستگی و دلبستگی را در خود پرورش دهی با فنای آنها تو نیز محو می شوی، محو در میان تاریکی ها و ناآرامی های که پشت سرهم تو را در بین سیاه چاله های از غم و ناآرامی غوطه ور می سازند که از آن نور حقیقی درونی خویش غافل گشته و مدام سرگردان در وسط عالم از خیالات و توهمات اسیر و محصور میمانی.تو باید این حقیقت را درک کنی تا رهایی را تجربه کنی مخصوصا وقتی که از آنچه برای توست استفاده میکنی چون همه آنها وسیله های برای متوجه ساختن و به تحرک آوردن تو و کشتی های برای بردن تو بسوی رب کریم و رحیم (ج) اند نه هدف که توجه تو را گیرند و تو را از ماموریت زندگی ات باز دارند. انتخاب کن که بند ها را بشکنی و رهایی را تجربه کنی با شکستن توهم اینکه ترک وابستگی هایت تو را ضعیف می سازد، تنها می سازد، دنیای رویاییت را از هم می پاشاند و ارزش تو را درهم می شکند ولی حقیقت این است که وقتی ا ادبیات*** تاریخ**اکبر حسنی...

ما را در سایت ادبیات*** تاریخ**اکبر حسنی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 42 تاريخ: جمعه 11 اسفند 1402 ساعت: 3:07

داستانی از داستانهای کلیله و دمنه... حکایت میکنند که در زمانهای قدیم، تعدادی از بوزینگان در کوهی مسکن گزیده بودند و در آنجا امرار معاش میکردند تا اینکه زمستان آمد و آنها همگی روزها را سپری میکردند ولی شبهای آنجا بسیار سرد بود و آنها پناهی نداشتند تا از سرما در امان بمانند در نتیجه به دنبال روشنایی و یا نوری میگشتند، به امید اینکه آن روشنایی آتش باشد و خود را به آنجا برسانند و از سرما فرار کنند و در پناه آن گرم بمانند.بله، آنها هر روشنایی را که میدیدند به طرف او میرفتند و آنجا میماندند تا گرم شوند، حتی اگر آن روشنایی نور چندانی هم نداشت و آنها را درست و حسابی گرم نمی کرد.در یک شب آنها، کرم شب تابی را دیدند و به گمان این که آتش است و گرما بخش، هیزم آوردند و در آن میدمیدند و هیزم بر سرش میریختند تا آتش بگیرد و گرما بدهد و آنها را گرم کند، آنها همه هیزمها را بر سر کرم بیچاره ریختند و مدام آن را فوت میکردند ولی این کار بی فایده بود و هیچ ثمری نداشت، چرا که همه ما میدانیم کرم شب تاب گرمایی ندارد و در شب میتابد.در آن نزدیکیها و بر سر شاخه درختی مرغی آشیان داشت و به کارهای بوزینگان مینگریست، مرغ دانا دلش به حال آنها و کرم شب تاب بیچاره سوخت، پس نزدیکتر آمد و گفت: ای بوزینگان این روشنی که شما بر سرش هیزم میریزید، کرم شب تاب است و این کرم در شبها میدرخشد و علت آن هم این است که میتواند نور کم را منعکس کند و مانند شب چراغ میدرخشد، اما شما گمان کرده اید که آن آتش است در حالی که آن کرم، گرمایی ندارد و شما نیز وقت خود را تلف میکنید.اما سخنان و نصایح مرغ دلسوز بر دل تاریک بوزینگان اثری نکرد. در همان هنگام مردی از آنجا میگذشت و وقتی که این حال را دید، رو به مرغ کرد و گفت: ادبیات*** تاریخ**اکبر حسنی...

ما را در سایت ادبیات*** تاریخ**اکبر حسنی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 83 تاريخ: جمعه 11 اسفند 1402 ساعت: 3:07

صفحه بندی